پیک ون کرایه می کنیم و هف هشت نفری راه می افتیم بریم کجا؟ نمایشگاه بین المللی کتاب تهران!
دو ساعتی مچلیم توی راه و باید چاره ای کرد. موبایلم رو خیلی نجیبانه دوستم گم کرده.
راه که می افتیم همه سرشان را می کنند توی موبایلشون. من هم برای اینکه کم نیارم با لبخند پیروزمندانه ای کتاب را در می آورم و با شانه ای عقب رفته و سر بالا گرفته و با یک حالت کم نیاوردنی مشغول خواندن می شوم.
بچه ها چون سرهایشان همه خم است قیافه گرفتن من را نمی بینند. روحیه ام را از دست نمی دهم و ادامه می دهم.
نشان به آن نشان که همه با گردنی خسته و دلی زده از موبایل دل می کنند من سفت تر کتاب را می چسبم.
قصه برگشتن هم همین است . حالا همه کنجکاوند که ببینند این کتاب "یاران آفتاب " چیه که من رو میخ خودش کرده که صدای خنده ام همه رو تیز می کند و احمد می افتد روی دستم تا کتاب را بگیرد!!!...
نوبسنده : داوود امیریان